ترانه كولي تقديم به ذهن آزاد رفيق منيرو رواني پور و رمان زيباي " كولي كنار آتش" (پ-البرز)
![]()
"کولی کنار آتش "داستان دختری کولی (چادرنشين) به نام «آينه» است که طی سفری اودیسهوار از جنوب ایران به پایتخت میرود.
سخاوت ِ تو دریا رو به یادم میاره
رقص ِ ماهکولیهارو به یادم میاره
صدايی به این خوشرنگی گیتارم نداره
حتی بارون ِ غزل اینجور نمیباره
کولی؛ شاعر آزادی
کولی؛ عاشق آبادی
به این من بیستاره
آسمون تازه دادی
کولی صاحب زمینه
دستاش خالی از نگینه
در این گوی جادوی نور
فردای عشقو میبینه
کولی؛ بیمرز و بیحصار
کولی؛ رخش سرخ باد وار
در این شبهای بیمهتاب
سبد سبد آتیش بیار
کولی؛ خود خودِ سفر
سبک مثل خواب سحر
به این همه نادرویشی
میخنده با چشمای تر
کولی منم که در دستات سرزمینی پیدا کردم
تا همیشهي دریاها ضیافتی برپا کردم
همهي سفر همینه از من من تا تو رفتن
همیشه به خود برگشتن، برگشتنو نرسیدن
صداي آسمونيت هميشه تو گوشمه
آرزوي برگشتن هميشه تو خونمه
با بهار و پرستوها سفر كردنو رفتن
هميشه مثل باد رفتن رفتنو نرسيدن
کولی؛ شاعر آزادی
کولی؛ عاشق آبادی
به این من بیستاره
آسمون تازه دادی
کولی صاحب زمینه
دستاش خالی از نگینه
در این گوی جادوی نور
فردای عشقو میبینه
کولی؛ بیمرز و بیحصار
کولی؛ رخش سرخ باد وار
در این شبهای بیمهتاب
سبد سبد آتیش بیار
کولی؛ خود خودِ سفر
سبک مثل خواب سحر
به این همه نادرویشی
میخنده با چشمای تر
(الف – الف)


