باز بوي باورم خاكستريست
صفحه هاي دفترم خاكستريست
پيش از اينها حال ديگر داشتيم
هر چه مي گفتند باور داشتيم
فيل ها زهر هلاهل خورده اند
مهرورزان مهر باطل خورده اند
آن پلیدانی که چون شاهانه اند
از دل ملت همه بيگانه اند
باز هم بحث عقيل و مرتضاست
آهن تف ديده مولا كجاست
نه فقط حرفي از آهن مانده است
شمع بيت المال روشن مانده است
صحبت از عدل و عدالت نا بجاست
سود در بازار ابن الوقتهاست
سر به لاك خويش برديد اي دريغ
نان به نرخ روز خورديد اي دريغ
با خودم گفتم تو عاشق نيستي
آگه از سر شقايق نيستي
غرق در دريا شدن كار تو نيست
شيعه مولا شدن كار تو نيست
در صفوف ايستاده بر نماز
ابن ملجم ها فراوانند باز
دست ها را باز در شبهاي سرد
ها كنيد اي كودكان دوره گرد
مژدگاني اي خيابان خوابها
ميرسد ته مانده بشقابها
گير خواهد كرد روزي روزيت
در گلوي مال مردم خوارها
من به در گفتم وليكن بشنوند
نكته ها را مو به مو ديوارها
(تهران – تيرماه 1378)


