□
آري چه سخت باورمان
پير مي شود
باور نمي كنم!....تنها
محبتم سبب زخم سينه شد
تنها صداقتم سبب
خشم و كينه شد
باور نمي كنم كه
مرا زير پاي خويش
اينگونه سخره ي
دل و بازيچه كرده اي
چونان ِ جمع
هرزه علفهاي بي اثر
دشنام داده اي و
به من پشت كرده اي
باور نمي كنم كه
به پيغام مهر من
دشنام بي صداقتي
و رنج داده اي
باور نمي كنم كه
پس از سالهاي صبر
اينگونه سينه ام
به دل خاك داده اي
احساس زير پاي
عزيزت دو نيم شد
با ور نمي كنم
كه تواش تيغ داده اي
□
من خاك مي شوم
ولي از خاك اين غريب
يك شاخه رُزِ
سرخ سر از خاك مي دمد
باور كن از محبت
چشمان خيس توست- هنگام آن غروب
باور نميكنم كه
تو از ياد برده اي
البرز! كوه سر
به فلك را به يك سخن
باور نمي كنم كه
تو بر باد داده اي
آن جايگاه آرش و
آن كوه عشق را
باور نمي كنم كه
تو دشنام داده اي.....
(پ- البرز)


