نوروز هم اصيل است ٬ هم نجيب است و هم پاك .
نوروز برتو مبارك
بر تو كه در سال گذشته هم سفر" مرگ بلبل" بودي . بر تو كه صفات نوروزي داري و محبت بهاري .
هر چند سالي كه گذشت سالي پر از سختي و رنج براي مردم ميهنم بود اما خوشحالم از اينكه باز با تمام رنج و سختي حرمت نوروز شكسته نشده و اين سنت پاك همچنان پا
بر جاست .
ودلگيرم وقتي ميبينم مردي از روي نداري خجالت زده ي كودكش مي شود كه....
آنوقت زير لب با خود زمزمه ميكنم:
"...حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستتدارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان سادهی بینصيبِ من
هوای تازه میخواهند!
ترانهی روشن، تبسم بیسبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی. ..(استاد سيد علي صالحي)."
لحظه ي تحويل سال چشمان زيبايت را به خاطر خواهم آورد و براي روشنايي چشمانت از خداوند ياري ميخواهم اي ایرانی اي نجيب زاده ای فرزند البرز و ای یادگار آرش ای دوست - نوروزت پايدار باد.....
عضو كوچك خانواده ي سبز ايران
(پ- البرز)
تمام آرزو هايم را در خاك پاك سرزمينم خواهم كاشت
و با سرشكي از ديدگانم با عشق به اين سرزمين
آبياريش خواهم كرد.
از ميوه اش به تمام مردم پاك سرزمينم خواهم داد.
سهم هركس يك آرزو.....
(پ-البرز)

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
در انتظار رويش دوباره بهار
تا آستان چشمان تو خواهم آمد
تا خود صبح عاشقي....
باد را خواهم گفت
هارموني سرودش – نفس تو باشد
و نسيم را كه نوازشگر تنت باشد – نازنين من
ابر را- بر شانه هايت مي نشانم تا فرشتگان بدانند كه هيچند!
خورشيد نگين تاج سرت !- من ماه را نيز جواهر گردنت ميدانم
آري...! نازنينم
رود را خواهم گفت تا ترانه سراي زندگي ات باشد...
هيچ كس چون تو نشد
هيچ كس چون تو زاده نخواهر شد ...
.
(پ-البرز)

چه خبر از باران؟
شيشه ي پنجره خيس است هنوز
آنطرفتر انگار
دختري منتظر رويش عشقست و چراغي كه شكست
روبرويش پر زرين فلك- شيشه ي پنجره را مي سايد
و تو با هر تپش سينه به معراج شقايق رفتي
و شقايق دل من
ماه بي واسطه با آب
و تو بي واسطه در سينه ي من
(پ-البرز)

او براي رويش خورشيد
سالها در انتظار آسمانها بود
آسمان آمد ولي خورشيد عالم تاب
از دل دريا به سوي آسمان آمد
همچو در يا باش
پاك و بي غش ژرف پر معنا
تا كه خورشيد از درونت بارور گردد
(پ-البرز)
ذهن من تسخير در يك باور پير است
ذهن نسل من
نسل پيران جوان اندام
نسل دشنام و شعار مرگ بر همنوع
ياد دارم قلكي چون تانك يا نارنجك قلك
در دبستاني كه در هر صبح
در هر نوبت آغاز علم و دانش اندوزي
به جاي ورزش و شادي
شعار مرگ بر همنوع سر داديم با اجبار
وتكبير جهالتوار.....
در دلم می گفتم :
"ای بیچاره! نانت نیست؟...آبت نیست؟...
جام لبریز از شرابت نیست؟...
شعر همچون آفتابت نیست؟...
بس کن این دیوانگی بس کن!
و بس كردم
واكنون در حياط كوچك ذهنم
نه نفرت خانه دارد نه صداي مرگ بر همنوع
واما يك سوال گنگ در ذهنم خروشانست
نانم كو؟...آبم كو؟...
جام لبريز از شرابم كو؟....
شعرهمچون آفتابم كو؟....
پول نفت و نيمه جانم كو؟
(پ-البرز)

....و در اين ديار خواهم زيست!
خواهم مرد و سالهاي سال
آري سالها خواهم خفت
اينجا بهار منتظرناگفته هاست
دوستانم ميگويند:
به فلسفه معتادم و با منطق مي نويسم
اما...!
اينجا منطق مرده است
بهار سراسر عشق است
و عشق سراسر فلسفه
و عشق و منطق يكجا....؟!
كاش ! يكجا مي شد
نگاهت كه مي كنم
همه فلسفه ام در من گم مي شود
ديگر صداي پاي آب را نمي شنوم
ديگر برايم سهراب و شاملو هيچ فرقي نمي كنند
نگاهت كه ميكنم
در ازدهام بهار گم مي شوم
همه شعرم ميشود فلسفه تو
آنوقت سهراب را مي فهمم كه هيچ!
سرا پايم ميشود شاملو
(پ-البرز)


