تبليغاتX
مرگ بلبل

 

برگ مي بارد

 

خانه ام در كلبه اي كوچك – كنار رود

 

بيد مجنوني

 

              سايه افكنده به روي كلبه اي از عشق

 

                                        شاخه اش تا آب

 

رقص بيد و رقص بادوآب

 

كلبه ام گرم است

 

عكس عشقي روي ديوار است

 

قاب عكسي تا نهايت دور, تا نهايت مهر

 

 

ميزي و يك صندلي از چوب

 

                                   فصل پاييز است

 

 

 

برگ مي بارد

 

                برگهاي زرد

 

                               رقصهاي سرخ

 

               چرخ چرخان تا زمين پاك

 

بلبلي – ساري - كبوتر بچه اي اينجا

 

هم صدا با باد – با پرستوها.....

 

نوش! با صد آرزوي پاك

 

                               پيك اول را براي دختر خورشيد

 

                               پيك دوم را بنام صورت مهتاب

 

                               پيك سوم را به ماه و آب.........

 

 

 

 

برگ مي بارد

 

سينه ام لبريز از احساس

 

                 كلبه ام گرم و دلم لرزان

 

                               رود هم , آيينه ي مهتاب

 

                                           بيد هم راوي رقص باد

 

برگ هاي زرد

 

                  رقصهاي سرخ

 

                                  عشق هاي پاك

 

                                                    فصل پاييز است

 

(پ-البرز) پاییز ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


من خواب ديده‌ام: 


ما خوابيم و خوابِ صبحی نيامده می‌بينيم.


مثلا صبحِ روزی نه چندان دور،


نه چندان دور که سرانجام در پاسخ به يک سوال


مجبوريم زاده شويم.


و زاده می‌شويم


زاده می‌شويم تا جامه‌های مُردگانِ خويش را


به خاطرِ يکی دو زمستان ديگر ...


(دارم چه می‌گويم؟!)




من خواب ديده‌ام،


خواب حصير و سبد


ستاره و رويا، آسمانِ بلند


حضرتِ نور، يک چاهِ پُر کبوترِ آبی،


و بعد انارِ قشنگِ حياطِ همسايه

 
که از پَرده‌پوشیِ پيچکِ بی‌تجربه دلگير نمی‌شود.


ببينم روی کوچه ... چه نوشته‌اند:


- ما گليم گريه را از حوالیِ آب‌ها به ساحلِ آفتاب کشيده‌ايم! -


(شما چيزی دستگيرتان می‌شود؟)


من خواب ديده‌ام


شبی در باران


برادرانِ دريا به ديدنم می‌آيند،


اما دير است ديگر!




بيدار می‌شوم حالا ...


پياله‌ای بالای سرم لبريزِ دهه‌ی مُحَرَم است.

 

                                       (سید علی صالحی) 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


من صدای نفس رز را می شنوم

سبزه آشنای من است

مرحم زخم دلم مهتاب است

شب عزیزست به باغ

باد  مست است ز شوق

بید مجنون رقصان

بلبلان مطرب و من

جامی از می در دست

با صبا می نوشم چون خیام

با صداي سار  بغض من مي شكند

اشك من مي ريزد .....

قاصدك هم اينجاست

قاصدك جان چه خبر؟

قاصدك هيچ نگفت

قاصدك گريه كنان - از در باغ و سوار بر پر باد

به رهايي ها رفت.

                                    (پ- البرز)

                                      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


پاك , عاشق , آبي

و نه در عمق وجودش كه در عشق

هست هر كس را ,

سخن از چرخش و صد پارگي و درد وجود

فقر ,  در گوشه اي از شهر سخن ها دارد

                            تشنه , بي مايه و خاك .....

خاك اينجا سخن از سردي بهمن دارد ....

          (پ – البرز )   ١٨ تير ١٣٨٠ - اصفهان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


-        درغريبانه ي اين شهر سياه

 

               چشم مستیست برايم نوري

 

كاش پهناي سياهي در شهر

 

به سيه گونگي چشمش بود

 

                       نه به تاريكي وجدانهايي

 

                       كه گرفتند , ز پرواز ,  پرواز

 

باز كن چشمت را

تا كه نوري بزند بر دل شب

 

باز كن, تا كه سياهي دو چشمت با من

 

راوي قصه ي عشقي باشد

 

                          كه مرا مي برد از تاريكي

 

-        باز هم يك لبخند 

 

           باز هم سينه ي معصوم و نگاه كودك

آي... , اي مردم شهر

 

اگر از ظلمت و تاريكي شب مي ترسيد

 

                    يا كه شكوا  ز  ملامت داريد

 

آي !  در خانه نشستن غلط است

 

درك خورشيد چه سهل است  اگر عاشق باشيد

 

                             (پ – البرز)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


 
هنوز پاره‌ای از آسمانِ ما آبی بود
که ابری عجيب آمد وُ
ناگهان باريدن گرفت.


شنيده‌ايم که آب
روشنايیِ کاملِ دريا و کبوتر است،
اين باورِ اقبالِ آينه را
ما هم به فالِ سکوت وُ
شکستنِ شبِ آن هميشه گرفتيم،
اما چه رگباری ...!
چه رگبار پُرگویِ بی‌فرصتی
که نوبت از خوابِ گريه گرفته بود.


باورش دشوار است
اما پيادگانی که بی سرپناه
از پیِ‌ آن چراغِ شکسته آمده بودند
می‌گفتند ما
هنوز همه‌ی آوازهايمان را نخوانده‌ايم
همه‌ی ورق‌پاره‌های گُل وُ
گِشنيزِ نيامده را بازی نکرده‌ايم
دروازه‌های دريا دور وُ
ما خسته و اين تلفنِ بی‌پير هم
که زنگی نمی‌زند.
ما بغضمان گرفته است
می‌خواهيم هم باد بيايد و هم آسمان،‌ آبی وُ
هم اين خشتِ تشنه
در خوابِ آب از آينه بگويد.
دارم دُرست می‌گويم
حرفم را پس خواهم گرفت،
با شما نبودم
شما را نمی‌دانم
اما آنجا پرنده‌ای‌ست
که هی مرا پناه گلبرگِ ستاره‌ای خاموش می‌خواند،
ستاره‌ای خاموش
با چراغِ شکسته‌اش در دست
که از دروازه‌های بی‌گُل و گِشنيزِ آسمان می‌گذرد.


هی ... هی بازیِ به نوبت‌نشسته‌ی بی‌پايان!
پس کی؟
پس فرصتِ ترانه‌بازیِ باران و بوسه کی خواهد رسيد؟!

(سید علی صالحی - آسمانی ها)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


پراگ، پايتخت چک، در هفته جاری ميزبان یازدهمین کنفرانس بين المللی « فوروم ۲۰۰۰» بود که هدف از برپايی آن نيز بحث و بررسی پيرامون مسائل عمده ای چون حقوق بشر، خشونت و دمکراسی در جهان است.

اين کنفرانس که در سال ۱۹۹۷ و توسط واتسلاو هاول، رييس جمهوری سابق جمهوری چک و نويسنده پايه گذاری شد در سال جاری محور بحث های خود را بر موضوع « آزادی و مسئوليت پذيری» قرار داد.

در نشست سال جاری «فوروم ۲۰۰۰» ميهمانانی چون سگولن رويال، نامزد انتخابات رياست جمهوری فرانسه، شيرين عبادی برنده جايزه صلح نوبل، مادلين آلبرايت، وزير امور خارجه سابق آمريکا و پل ولفوويتز، رييس سابق بانک جهانی حضور داشتند.

نخست از مسئله اى شروع كنيم كه الان خيلى مطرح است، يعنى وضعيت حقوق بشر در ايران. برخی ها با اشاره به موج جديدى از اعدام ها، می گويند براى ايجاد فضاى وحشت در جامعه، تغييرات زيادی در جامعه به وجود آمده است. اگر با اين نظر موافقيد، در مقابل شما چه تغييرى در فعاليت مدافعان حقوق بشر و فعالان اجتماعى و سياسى در ايران مى بينيد؟

متاسفانه در يک سال گذشته، نقض حقوق بشر در ايران بيشتر گزارش شده است. افراد زير  ۱۸ سال اعدام شده اند و سانسور حتى به سايت هاى اينترنتى رسيده است.

بنابراين در چنين فضاى بسته اى اين سوال مطرح مى شود كه آيا فعاليت مدافعان حقوق بشر امكان پذير است يا نه؟ من مى گويم بله امكان پذير است. زيرا متاسفانه مدافعان حقوق بشر بايد زمانى شروع به كار كنند كه اوضاع حقوق بشر در كشورى خوب نيست و الان زمان فعاليت براى مدافعان حقوق بشر فراهم است.

برخى از فعالان حقوق مدنى در ايران معتقدند كه با روى كار آمدن آقاى احمدى نژاد تغييرى در فعاليت در زمينه حقوق بشر و فعاليت هاى اجتماعى رخ داده است. به اين معنى كه پيشتر اميدوار بودند مسايل از سوی حاكمان عوض شود و يا از راس قدرت كمكى برسد، ولی الان بيشتر و در درون جامعه متکی به خود هستند. شما چه قدر اين تعبير را درست مى بينيد؟

من بايد بگويم كه همواره تكيه گاه فعالان اجتماعى و مدافعان حقوق بشر، مردمند. اين طور نيست كه در گذشته ما چشم به بالا داشتيم، ولی الان از مردم يارى می طلبيم. من اين تعبير را قبول ندارم.

نقض حقوق بشر نسبت به سال گذشته بيشتر شده است. همين مسئله باعث شده، افرادى كه حقوقشان نقض مى شود تعدادشان بيشتر شود و در نتيجه همدردى بيشترى به هم نشان مى دهند. اين طبيعى است. وقتى كه يک دانشجو را از دانشگاه اخراج مى كنند، ديگران دلسوزى مى كنند، اما تا يک حدى. وقتى صد دانشجو را اخراج مى كنند، آينده اين افراد به هم گره مى خورد و در نتيجه متحدتر مى شوند. 

صحبت از حقوق بشر است و كشورهاى غربى، به خصوص آمريكا، هر چند قبلا هم در مورد نقض حقوق بشر از ايران انتقاد مى كردند ولى الان بر شدت انتقادهای خود افزوده اند. در عين حال حجم مقاله ها و گزارش هايى كه  نگرانى و گاهى حتى پيشنهاد يک حمله نظامى به ايران در آنها پيدا مى شود بيشتر شده است. عمليات نظامى احتمالى امريكا عليه ايران، چه تاثيرى ممكن است بر وضعيت اجتماعى ايران بگذارد؟

همان طور كه گفتم نقض حقوق بشر در ايران انجام مى شود. به صورت گسترده هم انجام مى شود. اما اين مسئله باعث نمى شود كه من فكر كنم راه حل مشكلات ايران حمله نظامى است. برعكس حمله نظامى وضعيت ما را از اين بدتر مى كند. چون به حكومت ايران اين بهانه را مى دهد كه به بهانه حفظ امنيت ملى، آزادیخواهان را بيشتر سركوب كند. همان طور كه الان شاهديم.

هر كسى در داخل ايران از حقوق بشر و دموكراسى صحبت مى كند، متهم مى شود كه از بودجه ۷۵ میليون دلارى آمريكا پولى گرفته است و مى خواهد در ايران انقلاب مخملين به راه بيندازد. بنابراين حمله نظامى و يا حتى تهديد به حمله نظامى، وضعيت دموكراسى و حقوق بشر را در ايران بهبود نخواهد بخشيد.

پس اگر بخواهید به سياستمداران آمريكايى كه احتمال دارد زمانی صداى شما را بشنوند توصيه اى كنيد، چه مى گوييد؟

من به جاى آنكه به سياستمداران آمريكايى كه خودشان مشاورانى دارند و منافع مردم خودشان را در نظر مى گيرند توصيه اى بكنم، به سياستمداران ايرانى توصيه اى مى كنم. زيرا من بايد منافع مردم ايران را در نظر بگيرم. همان طور كه سياستمداران ايرانى هم بايد اين كار را بكنند.

توصيه من اين است: كارى كنيد كه مشكلات مردم حل شود. به خواسته هاى مردم اهميت بدهيد. هر چه قدر كه مى شود، فاصله حكومت و مردم را هر چه ممكن است كمتر بكنيد. در شرايط حساس دولت بايد پايگاه هاى مردمی خود را قوى تر كند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


 شاید کسانی بر این عقیده باشند که آدمی در چنین

 دورانی بیش از هر زمان دیگر نیازمند آن است که به

 سایه عشق و بی خبری بگریزد و بدین کار ناگزیر می

 باید حدیث نفس شاعران عاشق را سرود خود کند

 
احمد شاملو 21 مرداد 1344

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


ترانه جوانبخت

ترانه جوانبخت در سال 1353در تهران به دنیا آمد . او دوران تحصیل خود را در تهران گذرانید و از دانشگاه شهید بهشتی ( دانشگاه ملی ) لیسانس شیمی گرفت . وی برای ادامه ی تحصیل به پاریس رفته و فوق لیسانس و دکترای خود را در رشته ی شیمی دریافت کرد .
وی در عین حال به شعر گرایش داشته و به نوشتن سبکهای گوناگون از شعر پرداخته است .
اشعار ترانه جوانبخت در مجلاتی نظیر « ندای ایران » به چاپ رسیده اند .
www.faragoo.persianblog.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


زمین را مینگرم

سیمای آراسته و نابش از خویشم میبرد

ژرفا را می نگرم

گندۀ پوسیده خاک را

و چه بیزارم از آن چه لوث درون را خزۀ از گل آیینه بندان میکنند

*******

آب را می نگرم

گذشت بود مغمومانه خویش را به نظاره می ایستم

دلم شور میزند

که آن

چه زود آلوده و ناپاک میشود

*****

باد را می پرستم

 اما دریغ که محمل کش هراشمزار است

ومن از حاملان شب و پلشتی بیزارم

*****

آتش را می نگرم

شرارۀ مقدس یزدان را

نور را

که بیدریغانه می سوزد تا مشعلی باشد

همۀ نا یافتگان جادۀ یقین را

 و چه لذت بار است

*****

آنگاه که نارۀ آذرخش جاویدش

دروندان وشیبارگی ها را صمیمانه می سوزد

تا جهان پاکتر شود

آری من ستایشگر آتشم

آتش ابراهیم، آتش زردشت و آتش پرومته

آتش را که محک است پاکان را و اهریمنان را

آری من ستایشگر آتشم

من ستایشگر آتشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


من در اينجا به تمناي تو چشمانم را مي بندم

خانه ي عشق كجاست

چه كسي بود صدا كرد مرا

چه نسيمي؟چه گلي؟

كعبه ي عشق كجاست؟

به كه بايد نفس و عشق و صداقت بخشيد؟

از كه بايد نفس و عشق و صداقت را خواست؟

 

پ-البرز ارديبهشت ۱۳۸۱

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


پیشتر می گفتند

عاشقی شیوه ی مردان خداست

وای اگر مرد خدا -معنی عشق نداند چه کند؟

و کسانی بودند

گردن عشق زدند

وخدا را

با هر زدن گردن عشق

یادها می کردند

قصه ها می گفتند

و من امروز نمی بینم مردی باعشق

اگرم هست - به تنهایی و در بی خبریست

پ-البرز

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


رازهاييست در اين سينه كه نتوان گفتن

رازمرگ گل سرخ

راز دشنام زمستان به بهار

راز گردن زدن عشق به راه

كاش در همهمه ي اين تقدير

سينه اي با ما بود

قدمي, مشتي , پيكاري

                        پ - البرز

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


 

 

 

   

علي‌اصغر حاج‌سيد‌جوادي   

«... روزي كه به خود جرأت دادم و مستقيم و بي‌واسطه از توي آينه به بالا‌تنه‌ي وصله پينه شده‌ام نگاه كردم روز متفاوتي بود‌. آن روز توانستم با سرطان دوست و سازگار بشوم‌. دوران تازه‌اي در زندگي‌ام شروع شد‌. ترس كه سال‌ها‌، از شروع ماجراي دستگيري در خانه كاردار فرهنگي آلمان و سپس بحبوحه قتل‌هاي زنجيره‌اي در سال 1377 تا دستگيري در ماجراي كنفرانس برلين به خانه‌ام راه يافته بود ناگهان و به محض اعلام آشتي با مرگ رخت بر بست‌... ».
خانم مهرانگيز كار اين گونه با ترس در ولايت دزدان مي‌زيست كه سرانجام به چنگ دزدانِ ولايت افتاد زيرا اگر چه سيف فرغاني شاعر قرن ششم هجري مي‌گويد‌:
«‌شب مخسب‌اي غافل و نيكو نگهدار از عسس
 رخت خويش اكنون كه اين دزدان ولايت مي‌كنند‌.».
اما مشكل خانم كار در اين بود كه هرگز غافل نبود كه چه كسي مي‌تواند و چگونه مي‌تواند در ولايت دزدان كه مهار حكومت و سرنوشتِ هست و نيستِ مردم در دست دزدان ولايت افتاده است نگهدار جان و مال خود باشد‌؟
اين الگويي است كه دزدان ولايت به اسم شرع از متن كتاب خداي خود گرفته‌اند كه در پهنه جغرافيايي قدرت خود كامه در سوره‌ي انبيا آيه 23 مي‌گويد‌: «‌او در برابر هيچ يك از كارهايي كه مي‌كند بازخواست نمي‌شود‌. ولي مردم بازخواست مي‌شوند‌.»
بناي خودكامگان بر اين است كه در برابر هر كاري كه مي‌كنند بازخواست نشوند‌، اما همه مردم در برابر كارهايي كه مي‌كنند بازخواست مي‌شوند‌. اين همان مفهوم «‌ترس‌» و «‌بي‌ترسي‌» در سرزميني است كه به قول سيف فرغاني در آن دزدان به ولايت مي‌رسند‌. بي ترسي خودكامه كه مشروعيت خودكامگي خود را از زوري مي‌گيرد كه براي به دست آوردن آن به كار برده است و از قدرتي كه براي ادامه‌ي خودكامگي وسيله‌اي جز اعمال زور نمي‌شناسد‌، و ترس مردم از اين كه در هيچ لحظه‌اي و در هيچ ساحتي از زواياي زندگي روزانه و كسب و كار خود از تجاوز دزدان ولايت و به هر شيوه‌اي از تجاوز كه ميل و بوالهوسي آن‌ها اراده كند مصون نيستند‌.
در چنين فضايي از ترس و بي‌ترسي است كه به قول ميلان اسپيك منتقد معروف سينمايي يوگسلاوي‌: «... قبلاً از تيتو مي‌ترسيديم و بعداً از ميلوسويچ مي‌ترسيديم‌؛ حالا از سايه‌مان مي‌ترسيم‌... ».
اما اين ترس و بي‌ترسي در رابطه با قدرت بين خودكامگان و مردم‌؛ بين حاكمانِ متكي به زور و محكومين محروم از وسيله دفاع‌؛ رابطه‌اي پايدار نيست‌.
خانم مهرانگيز كار در كتاب گرانقدر خود آن‌جايي از ترس نظام خودكامه آخوندها رها مي‌شود كه خود را گرفتار مرضي درمان ناپذير مي‌بيند‌؛ اما اين تازه هنگامي است كه او از كوره‌ي دوزخي آزمون‌هاي زندان و شكنجه‌هاي روحي بازجوها و دشواري‌هاي چارديواري سلول انفرادي گذشته است و از مجموع آن‌چه در دوران زندان بر او گذشته اكنون كتابي به دست ما رسيده كه در واقع روايتي ديگر از اين واقعيت هولناك است كه بر ايران ما و بر مردم ما آدم‌هايي مسلط شده‌اند كه در لباس دين و به اسم خدا و شريعت به معناي دقيق كلمه به هيچ معياري از اخلاق و قانون و سنت و عرف انسانيت و فتوّت و جوانمردي و شفقت و ترحم و مروّت بشري مقيّد نيستند‌.
داستان سلطه‌ي آخوندها بر حكومت و قدرت‌، داستاني نيست كه در يك زاويه از زواياي زندگي جامعه محدود شود‌. داستان اين سلطه‌، مسئله‌ي چگونه مسلط شدن و چگونه حكومت كردن است‌؛ داستان چه‌گونه دروغ گفتن و چه‌گونه تحريف كردن است‌. داستان چه‌گونه به دام انداختن و چه‌گونه شكنجه كردن و چه‌گونه چاپيدن است‌؛ داستان نمايش‌هاي رياكارانه در ظاهر و وحشي‌گري‌ها و سبعيت‌ها و درنگي‌هاي حيواني در باطن است‌؛ خانم مهرانگيز كار در كتاب خود گونه‌هاي رنگارنگ ديگري از اين جريان هول‌انگيزِ تسلط آخوندها را در مراحل مختلف گرفتاري خود ترسيم مي‌كند‌؛ مثلاَ‌: مردم بي‌خبر از همه جا مي‌شنوند و مي‌خوانند در راديو و تلويزيون و مصبوعات كه خانم مهرانگيز كار به خاطر شركت در كنفرانس برلين به اتهام جرائمي اين چنين و آن چنان توقيف و زنداني و محاكمه شد‌؛ اما ديگر نمي‌دانند كه سرنوشت خانم كار و جريان تشكيل پروند او و سير بازجويي و محاكمه و مضمون اتهامات و جرايم او نه در دست آقا صادق بازجو‌، بلكه در دست حسين شريعتمداري يعني مسئول و نماينده مقام معظم رهبري‌! در روزنامه شريفه كيهان است‌.
كساني كه در آينده‌، تاريخ اين روزگارِ سياه مردم ايران را ورق مي‌زنند از آن‌چه در پشت پرده جريان جنايت‌ها و توطئه‌ها براي ادامه غارت و ادامه خودكامگي مي‌گذرد اطلاعي ندارد و نمي‌توانند در جنگ بين جهل و توحش و عقل خرد‌، در مبارزه بين حلقه خامنه‌اي – رفسنجاني و شركا با روشنفكران و آزادي‌خواهان‌، آن كه مأمور و مسئول طراحي نقشه‌ها و توطئه‌هاست حسين شريعتمداري و دسته همفكران اوست‌. تا آن‌جا كه در كتاب گردن‌بند مقدس مي‌خوانيم كه وقتي پس از آزادي خانم كار دو نفر از مأمورين وزارت اطلاعات با دسته گل و شيريني به خانه ايشان مي‌آيند‌، يكي از آن دو نفر در ضمن گفت‌و‌گو به خانم كار مي‌گويد‌: «‌خانم كار اجازه بدهيد دفعه ديگر با آقاي حسين شريعتمداري مسئول روزنامه كيهان بديدن‌تان بياييم خوب است او هم از نزديك زندگي ساده شما را ببيند و انشاءالله فصل خصومت بشود‌».
خانم كار مي‌نويسد‌: «‌اين بار من به شدت يكه خوردم‌. پس حسين شريعتمداري همه كاره است و وزارت اطلاعات دولت خاتمي هيچ كاره‌. پس آن كس كه بايد به من و خانواده‌ام اجازه دهد تا در سرزمين اباء و اجدادي خود زندگي كنيم حسين شريعتمداري است‌. پس آن كس كه امنيت و آسايش را از همسرم و دو دختر نازنيم ربوده و هنوز راضي نشده حسين شريعتمداري است‌. پس تا او هست براي من و امثال من در اين ملك جايي نيست‌. حق حيات را او و همفكرانش از ما دزديده‌اند‌...».
اما در حقيقت بايد گفت حسين شريعتمداري‌ تنها يكي از هزاران عامل و مأموري است كه حق حيات و حق فكر و حق آزادي وجدان را از مردم ايران دزديده‌اند‌؛ اما آمر و فاعل اصليِ اين سرقت لعنتي كه از صدها سال پيش حق حيات را از ملت ايران دزديده‌اند كساني هستند كه به اسم شاه و فقيه‌، و دين و دولت در هسته اصلي قدرت خودكامگي قرار دارند‌. وقتي حلقه رهبري ولايت مطلقه فقيه كه در رأس آن خامنه‌اي و رفسنجاني قرار دارند فرمان قتل دكتر سامي آزادي‌خواه و انسان شريف را صادر كردند و يكي از جانيان آن‌ها مغز او را در مطب‌اش با چاقو متلاشي كرد‌؛ روزنامه لومند در تفسيري از آن جنايت وحشيانه نوشت كه اين جنايت با چنان روشي سبعانه اخطاري است از طرف مقامات جمهوري اسلامي به روشنفكران مخالف كه مغز خود را تعطيل كنيد‌. قبل از همه چيز اصل و اساس ولايت مطلقه فقيه جز تعطيل اساسي‌ترين فلسفه وجودي انسان كه همان قوه تعقل و انديشه اوست چيز ديگري نيست‌.
در ساختار نظام سياسي بشري‌، چه در جوامع قبل از دوران تجدّد و چه در جوامع مدرن‌، مهمترين و بنيادي‌ترين قدرت اجتماعي شهر و شهروندي در سه نقطه متمركز مي‌شود‌؛ آن‌جايي كه كار آموزش و تعليم و شناخت و معرفت انجام مي‌گيرد‌؛ يعني مدرسه‌؛ آنجايي كه كار تبليغ و نشر و اشاعه افكار و گفت ‌و ‌شنود و تبادل افكار و عقايد به سامان مي‌رسد يعني وسايل ارتباط جمعي اعّم از منبر و مسجد و كليسا و تريبون و راديو و تلويزيون و‌.... و آن‌جايي كه دعاوي و اختلافات بين مردم و بين مردم و مسئولين حل و فصل مي‌شود يعني دستگاه قضاوت و محاكم‌. و اگر بياد داشته باشيم مي‌دانيم كه اولين يورش آخوندها پس از انقلاب و حتا بالاي سر دولت موقت‌، به دانشگاه‌ها و دادگستري و راديو تلويزيون بود و تصاحب مطلق اين سه مركز حياتي كه در حقيقت هم پيشگام جنبش انقلابي بودند و هم مي بايست تا تأسيس و جايگير شدن همه نهادهاي تازه‌ي قانوني‌، به صورت عامل اصلي نظارت و كنترل رهبران از راه رسيده‌ي انقلاب باقي بمانند‌. در رابطه با اين سه مركز يا سه قلب تپنده‌ي حياتي جامعه‌، بازوي خيانتكار آخوند اگر از عهده‌ي تسلط كامل‌ بر دانشگاه‌ها برنيامده است اما پيوسته چه از نظر كيفي و چه كمّي بر سر آن كوبيده است‌؛ بر خلاف آن يك‌؛ هم بر صدا و سيما يعني دستگاه تبليغاتي و خبر پرا كني و هم بر دستگاه دادگستري به تسلط كامل رسيده است‌؛ يعني دستگاه صدا و سيما امروز در نزد همه مردم ايران جز دستگاه دروغ پراكني و تهمت زني و توطئه سازي ارزش ديگري ندارد و دستگاه قضاوت و دادگستري رژيم آخوند در پرونده سازي و مبارزه علني با آزادي مطبوعات و مقابله با هرگونه جريان مترقي فرهنگي‌ و جلوگيري از هرگونه حق دفاع قانوني و تحكيم خفقان و خودكامگيِ پليسي به صورت ابزار بلا اراده‌ي مقام معظم رهبري‌! و شركاي او در هيئت مؤتلفه و غارتگران منابع ثروت كشور در آمده است‌.
آيا سرنوشت خانم مهرانگيز كار به عنوان يك حقوق دان با تجربه و يك وكيل دعاوي مسئول و آگاه و يك زن مبارز و فرهيخته‌ي مدافع حقوق قربانيان خودكامگي در يك چنين نظام عاري از هرگونه نظم اخلاقي و قانوني عموماّ و در سازمان قضايي لبريز از جهل و خصومت آن‌ خصوصاً چيز ديگري غير از آن‌چه كه در كتاب گرانقدر خود منعكس كرده است مي‌توانست باشد‌؟ اين كتاب را مي‌توان به عنوان يكي ديگر از اسناد تاريخيِ يكي از فاسدترين نظام‌هاي كنوني جهان كه خود وارث بلافصل يكي از فاسدترين رژيم‌هاي خودكامه زمان خود بود به حافظه تاريخي نسل‌هاي آينده‌ي بشري هديه كرد‌.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


بر پر شال سياه

              هيچ . جز بار سكوت

                               به تمناي وصال لب من راه نجست

پ-البرز

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت   توسط پ-البرز  | 


بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند

گرفته كولبار زاد ره بر دوش بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
گرفته كولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خيزران در مشت
گهي پر گوي و گه خاموش
در آن مهگون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
سه ره پيداست
نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
نخستين : راه نوش و راحت و شادي
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
دوديگر : راه نميش ننگ ، نيمش نام
اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
سوي اينها و آنها نيست
به سوي پهندشت بي خداوندي ست
كه با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
بهل كاين آسمان پاك
چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
بسان شعله ي آتش
دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
كسي اينجاست ؟
هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
كسي اينجا پيام آورد ؟
نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
فشار گرم دست دوست مانندي ؟
و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
مرده اي هم رد پايي نيست
صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
پس از گشتي كسالت بار
بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
كسي اينجاست ؟
و مي بيند همان شمع و همان نجواست
كه مي گويند بمان اينجا ؟
كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
به آنجايي كه مي گويند
چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
و در آن چشمه هايي هست
كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد ؟
به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور
وزين تصوير بر ديوار ترسانم
درين تصوير
عمر با سوط بي رحم خشايرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
به زنده ي تو ، به مرده ي من
بيا تا راه بسپاريم
به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
كه چونين پاك و پاكيزه ست
به سوي آفتاب شاد صحرايي
كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
كه باد شرطه را آغوش بگشايند
و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين